صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 13

موضوع: انجیل یعقوب و انجیل توماس - کودکی عیسی مسیح

  1. Top | #1
    انجیل یعقوب و انجیل توماس - کودکی عیسی مسیح
    انجیل یعقوب و انجیل توماس - کودکی عیسی مسیح



    عنوان کاربر
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    Mar 2014
    شماره عضویت
    1820
    نوشته ها
    3,350
    پسندیده
    8,984
    مورد پسند : 7,894 بار در 3,000 پست
    نوشته های وبلاگ
    14

    ویترین مدال ها

    انجیل یعقوب و انجیل توماس - کودکی عیسی مسیح

    در این جستار متنِ دو انجیل غیر رسمی و اپگریفایی گذاشته می شود به نام های انجیلِ یعقوب و انجیلِ توماس .

    از آن جا که در اناجیل رسمی ( مَتّی ، مَرقُس ، لوقا ، یوحنّا ) از کودکی عیسی مسیح مطلب چندانی دیده نمی شود ، اما این دو انجیل بسیار به این موضوع پرداخته اند . متن این دو انجیل از مقالۀ « تولد و کودکی عیسی در دو انجیل غیر رسمی » به قلم استاد عبدالرحیم سلیمانی گرفته شده است که این مقاله در مجلۀ هفت آسمان ، پاییز 1386 ، شمارۀ 35 به چاپ رسیده بوده است .




  2. 5 کاربر پست ترتولیان عزیز را پسندیده اند .

    Actinium (04-24-2015),Prometheus (04-20-2015),Shahram (04-20-2015),ایرانمهر (04-20-2015),ساسان هخامنشان (04-20-2015)

  3. امضای ایشان


پاسخ با نقل قول پاسخ با نقل قول

  • Top | #2
    انجیل یعقوب و انجیل توماس - کودکی عیسی مسیح
    انجیل یعقوب و انجیل توماس - کودکی عیسی مسیح



    عنوان کاربر
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    Mar 2014
    شماره عضویت
    1820
    نوشته ها
    3,350
    پسندیده
    8,984
    مورد پسند : 7,894 بار در 3,000 پست
    نوشته های وبلاگ
    14

    ویترین مدال ها

    انجیل یعقوب - باب 1 - 10

    انجیل یعقوب

    باب‌ اول‌



    (1) در‌ تاریخ اسـباط دوازده گـانه اسـرائیل مردی بسیار ثروتمند به نام یواخیم بود. او همه پیشکشی‌ های خود به خداوند را دو برابر کـرد، چون با خود گفت هر‌ چه بر مال خود‌ بیفزایم‌ از آنِ همه مـردم خواهد بود و پیشکشی کـه بـه خداوند تقدیم می کنم باعث بخشش گناهان من می شود.
    (2) روز جشن بزرگ خداوند در پیش بود و بنی اسرائیل هدایای خود را‌ می آوردند، پس آنان رو در روی یواخیم ایستادند و رئوبل ]رئوبن[ نیز او را مخاطب ساخته، گفت: «روا نـیست که تو نخست، هدایای خود را تقدیم کنی، چون تو ذریه ای‌ در‌ اسرائیل به جا نگذاشته ای». (3) پس یواخیم بسیار غمگین شده، راه افتاد و تاریخچه اسباط بنی اسرائیل را پی جویی کرده، با خود گفت: «من بـاید در ایـن تاریخچه جستوجو کنم‌ که‌ آیا من تنها کسی هستم که از خود ذریه ای در اسرائیل به جا نگذاشته ام». پس دید که همه ابرار ذریه ای از خود به جا گذاشته اند‌. و پدر‌ پدران، ابراهیم را به یاد آورد کـه خـدا در سال های پایانی زندگی اش فرزندش اسحاق را به او عطا کرد. (4) و یواخیم به نهایت اندوهناک شده، نزد همسرش نرفت‌، بلکه‌ به‌ بیابان رفته، خیمه ای بر‌ پا‌ کرد‌ و چهل شبانه روز روزه داشت[1] و با خـود گـفت: «به سوی غذا و نوشیدنی نخواهم رفت تا خدا به من نظر اندازد، پس‌ غذا‌ و نوشیدنی‌ من دعا خواهد بود».[2]



    باب دوم



    (1) در این‌ هنگام‌ همسر او حنّه از دو جهت مویه و زاری می کرد. او مـی گـفت مـن هم بر بیوگی و هم بـر‌ بـی‌ فـرزندی‌ خویش مویه می کنم.
    (2) روز جشن بزرگِ خداوند نزدیک می‌ شد و خادمه اش، یهودیت، به او گفت: «چقدر روح خود را خوار می سازی؟ زیرا روز بزرگ خـداوند نـزدیک‌ اسـت‌ و نباید‌ دیگر عزاداری کنی. این روسری را که بـانوی بـافنده آن به‌ من‌ داده بگیر و بپوش، چون من کنیز

    تو هستم و این علامت اربابی دارد».
    (3) اما حنه پاسخ داد‌: «از‌ من‌ دور شو، من هـرگز چـنین کـاری انجام نمی دهم; خود خداوند مرا‌ خوار‌ و ذلیل‌ کرده اسـت.
    (4) از کجا بدانم که این را شخص فریبکاری به تو نداده و تو‌ آمده‌ ای‌ که مرا در گناه خود شریک سـازی!» یـهودیت پاسـخ داد: «چرا باید به خاطر‌ این‌ که حرف مرا گوش ندادی بـدخواه تـو باشم؟ خداوند خدا رحم تو را بسته[‌3] تا‌ فرزندی‌ در اسرائیل نیاوری».
    (5) پس حنه بسیار غمگین شد; اما لباس عـزا را بـر کـند‌ و سر‌ خود را تمیز کرده، لباس عروسی خود را بر تن کرد و حدود سـاعت‌ نـُه‌ بـه‌ باغ خود رفت تا در آنجا قدم بزند. او درخت غاری دید و زیرش نشست و به‌ سـوی‌ خـداوند دعـا کرده، گفت: «ای خدای اجداد من، به من برکت ده‌ و به‌ دعای‌ من توجه کـن، هـمان طور که رحم سارا را برکت دادی و به او پسری به‌ نام‌ اسحاق‌ عطا کردی».[4]



    بـاب سـوم



    حـنه به آسمان نگاه کرد و گنجشکی را دید‌ که‌ بر درخت غاری لانه کرده است. بـالبداهه مـرثیه ای برای خود سرود:
    وای بر من، چه‌ کسی‌ مرا بزاد؟
    کدام رحم مرا به دنـیا آورد؟
    چـون مـن [ نزد همه و ] نزد‌ فرزندان‌ اسرائیل، ملعون متولد شده ام.

    و من مورد‌ ملامت‌ واقع‌ شدم و آنان بـا تـمسخر، مرا از معبد‌ خداوند‌ بیرون کرده اند.
    (2) وای بر من، من شبیه چه هستم؟
    مـن شـبیه پرنـدگان آسمان‌ نیستم‌،
    چون حتی پرندگان آسمان در‌ پیشگاه‌ تو ثمره‌ دارند‌، ای‌ خداوند!
    وای بر من، مـن شـبیه‌ چـه‌ هستم؟
    من شبیه حیوانات بی عقل نیستم،
    چون حتی حیوانات بی عقل در‌ پیـشگاه‌ تـو ثمره دارند، ای خداوند!
    وای‌ بر من، من شبیه‌ چه‌ هستم؟


    من شبیه جانوران زمین نیستم‌،
    چون‌ حـتی جـانوران زمین در پیشگاه تو ثمره دارند، ای خداوند.
    وای بر من‌، من‌ شبیه چه هستم؟
    مـن شـبیه این‌ آب‌ ها‌ نیستم،
    چون حتی‌ ایـن‌ آب هـا بـا شور‌ و شعف‌ به جلو می جهند و مـاهیان آنـها تو را می ستایند، ای خداوند!
    وای بر‌ من‌; من شبیه چه هستم؟
    من شبیه این‌ زمـین‌ نـیستم،

    چون‌ حتی‌ این‌ زمین مـیوه خـود را‌ در فصل خـود[5] بـه وجـود می آورد و تو را ستایش می کند، ای خـداوند!



    بـاب‌ چهارم‌



    (1) پس حنه فرشته خداوند را دید‌ که‌ به‌ سوی‌ او‌ آمد[6] و گفت: «حنه‌! حـنه‌! خـداوند دعای تو را شنیده است. تو آبـستن شده، خواهی زایید،[7] و در کـل عـالم درباره نسل‌ تو‌ سخن‌ گـفته خـواهد شد». حنه گفت: «به خدای‌ زنده‌ قسم‌،[8] اگر‌ من‌ کودکی‌ بیاورم، چه پسـر و چـه دختر، به عنوان هدیه ای بـه خـداوند خـدای خود[9] پیشکش خـواهم کـرد، و او در تمام زندگی اش خدا را خـدمت خـواهد کرد».[10‌]
    (2) و دید که دو فرشته آمدند و به او گفتند: «نگاه کن، شوهرت یواخیم و همراهانش می آیـند، چـون فرشته خداوند نزد او فرود آمد و بـه او گـفت: «یواخیم! یـواخیم! خـداوند خـدا دعای‌ تو‌ را شنیده اسـت.[11] برو و ببین، همسرت حنه آبستن خواهد شد».[12]
    (3) یواخیم بی درنگ رفت و چوپانانش را ندا داده، گفت: «ده گـوسفند بـی عیب و بدون لکه بیاورید تا‌ بـرای‌ خـداوند، خـدای مـن بـاشند. و دوازده گوساله نزد مـن آوریـد و این دوازده گوساله برای کاهنان و مشایخ خواهند بود و صد بز بیاورید و این صد بز‌ برای‌ همه قـوم خـواهند بـود».

    (4) یواخیم‌ با‌ همراهان خود می آمد و حـنه بـر در ایـستاده بـود و چـون دیـد که یواخیم می آید فوراً دوید و دست در گردن او انداخت و گفت: «اکنون‌ می‌ دانم که خدا مرا‌ بی‌ اندازه برکت داده است; چون همان طور که می بینی بـیوه زن دیگر بیوه نیست، و من، که عقیم بودم،[13] آبستن می شوم». و یواخیم روز اول را در خانه اش‌ به‌ استراحت پرداخت.



    باب پنجم



    (1) روز بعد او قربانی های خود را تقدیم می کرد و با خود می گفت: «اگـر خـدا نسبت به من مهربان باشد جلو عمامه کاهن[14] را‌ برای‌ من آشکار‌ خواهد کرد». یواخیم قربانی های خود را تقدیم کرد و جلو عمامه کاهن را هنگامی که او به‌ سوی مذبح خداوند بـالا مـی رفت مشاهده کرد. او در خود‌ هیچ‌ گناهی‌ ندید و یواخیم گفت: «اکنون فهمیدم که خداوند، خدا نسبت به من مهربان است و همه گناهان مرا بـخشیده ‌‌اسـت‌». او در حالی که گناهانش آمرزیده شـده بـود از معبد خداوند پایین آمده‌، به‌ سوی‌ خانه خود روانه شد.[15]


    (2) و چون ماه های او کامل شد، همان طور که به‌ او گفته شده بود، در ماه نـهم بـزاد و از قابله پرسید: «من چـه‌ بـه دنیا آوردم؟» قابله پاسخ‌ داد‌: «یک دختر». حنه گفت: «روح من[16]در این روز عظمت یافت». و حنه کودک را در بستر خوابانید. و چون ایام کامل شد، حنه خود را از آلودگی زایمان تطهیر کرده، پستان‌ به دهان کودک نـهاد و نـام مریم را بر او نهاد.


    باب ششم



    (1) کودک روز به روز رشد می کرد. چون شش ماهه شد مادرش او را روی زمین بر پا داشت‌ تا‌ ببیند آیا می تواند بایستد. او هفت قدم راه رفت و در آغوش مادرش قـرار گـرفت. مادر او را بـلند کرده، گفت: «به خداوند، خدای زنده قسم،[17] تو بر روی‌ این‌ زمین راه نخواهی رفت تا این کـه تو را در معبد خداوند قرار دهم». او در اتاق خواب کودک محرابی ساخت و آنـجا را از هـر چـیز معمولی و غیرطاهر خالی‌ کرد‌. او دختران پاکیزه عبرانی را فراخواند و آنان سرگرمی او را فراهم کردند.
    (2) یواخیم در نخستین زاد روز کودک جشن بـزرگی ‌ ‌بـر پا کرد[18] و رؤسای کاهنان و کاتبان و مشایخ و کل‌ قوم‌ اسرائیل‌ را دعوت کرد. یواخیم کودک‌ را‌ نـزد‌ کـاهنان آورد و آنـان او را برکت داده، می گفتند: «ای خدای اجداد ما، این کودک را برکت بده و به او نامی‌ عطا‌ کن‌ کـه در میان همه نسل ها برای همیشه‌ پرآوازه‌ باشد».[19] و همه مردم گفتند: «چنین بـاد، آمین». و آنان کودک را نـزد سـران کَهَنه بردند و آنان او را برکت‌ داده‌، گفتند‌: «ای خدای عرش اعلی، به این کودک نظر کن و به‌ او برکتی ابدی عطا کن». و مادر کودک او را به اتاق خوابش برده، به او شیر داد. و حنه‌ این‌ سرود‌ را بـرای خداوند خدا سرود:[20]

    من سرودی برای خداوند، خدای‌ خود‌ خواهم سرود، چون او مرا ملاقات کرده و سرزنش[21] دشمنان را از من دور کرده است‌.[22‌]
    و خداوند‌ ثمره پرهیزکاری را به من داد،[23] ثمره ای که نزد او‌ بی‌ نظیر‌ و پرمـایه اسـت. چه کسی نزد پسران رئوبین اعلام خواهد کرد که حنه شیر می‌ دهد؟[24‌]
    ]بشنوید‌، ای دوازده سبط اسرائیل، بشنوید: حنه شیر می دهد[.
    و حنه کودک را خوابانید تا‌ در‌ اتاق خوابش و محراب آن استراحت کند و بـیرون رفـت تا به میهمانان خدمت کند‌. در‌ پایان‌ جشن، آنان شادمان و با تمجید خدای اسرائیل، آنجا را ترک کردند.



    باب هفتم



    (1) ماه‌ ها‌ گذشت و طفل رشد کرد. وقتی او دو ساله شد یواخیم بـه حـنه گفت‌: «بیا‌ تا‌ کودک را به معبد خداوند ببریم[25] تا نذری را که کرده ایم، ادا کنیم‌ و خداوند‌ (بلایی) بر ما نفرستد و هدیه ما رد نشود». و حنه پاسخ داد: «بیا‌ تا‌ سه‌ سالگی او صـبر کـنیم[26] تـا کودک در جستوجوی پدر و مادر نباشد». یـواخیم گـفت: «خـیلی‌ خوب‌ است‌».
    (2) وقتی کودک سه ساله شد، یواخیم گفت: «بیا تا دختران پاکیزه عبرانی‌ را‌ بخوانیم و هر یک چراغی روشن به دسـت گـیرند تـا کودک باز نگردد و دل او از معبد‌ خداوند‌ بریده نشود». و او چـنین کـرد تا این که آنان وارد معبد خداوند‌ شدند‌. کاهن کودک را گرفته، بوسید و برکت داد‌ و گفت‌: «خداوند‌ نام تو را در میان همه نـسل‌ هـا‌ عـظمت داده است. خداوند به خاطر تو در پایان دوران،[27] نجات خود‌ را‌ به فـرزندان اسرائیل ارزانی خواهد‌ داشت‌».
    (3) و اوکودک را‌ بر‌ پله‌ سوم مذبح گذاشت و خداوند، خدا فیض‌ خود‌ را بر کودک قرار داد و کـودک بـا مـسرت بر پاهای خود رقصید‌ و تمام‌ خاندان اسرائیل او را دوست داشتند‌.[28]



    باب هـشتم



    (1) والدیـن‌ او‌ با تعجب و با سپاس و تمجید‌ خدای‌ قادر به خاطر این که کودک به سوی آنان بـاز نـگشت،[29] بـه‌ خانه‌ باز گشتند. و مریم در معبد‌ مانند‌ کبوتری‌ آرام پرورش می‌ یافت‌ و غذا را از دست‌ فـرشته‌ ای دریـافت مـی کرد.
    (2) وقتی که او دوازده ساله بود، شورایی از کاهنان تشکیل‌ شد‌. آنان می گفتند: «توجه کـنید، مـریم‌ در‌ مـعبد خداوند‌ دوازده‌ ساله‌ شده است. چه باید‌ بکنیم که مبادا او محراب خداوند ]خدای مـا[ را آلوده کند؟» و آنـان به کاهن اعظم گفتند‌: «تو‌ جلو مذبح خداوند بایست; وارد (محراب‌) شو‌ و برای‌ کـار‌ مـریم‌ دعـا کن، و ما‌ هر‌ چه را خداوند بر تو مکشوف نماید انجام خواهیم داد».
    (3) و کاهن اعظم ردای دارای دوازده زنـگوله‌ را‌ بـرگرفت‌ و وارد قدس الاقداس شده، برای کار مریم‌ دعا‌ کرد‌. ]ناگهان‌ [فرشته‌ خداوند‌ را دید کـه پیـش روی او ایـستاده، به او می گوید: «زکریا، زکریا، خارج شو و مردان بیوه قوم را جمع کن[30] و از آنان بخواه کـه عـصای‌ خود را بیاورند[31] و به هر کدام که خداوند علامت ]معجزه آسایی[ عطا کـند، مـریم هـمسر او خواهد بود». و منادی ها در سراسر کشور یهودیه پراکنده شدند. شیپور خداوند نواخته‌ شد‌ و همه بـه سـوی آن دویـدند.



    باب نهم



    (1) و یوسف تبر خود را افکند و بیرون رفت تا آنان را ببیند. هـنگامی کـه جمع شدند،

    عصاهای خود را برداشته، نزد کاهن اعظم‌ رفتند‌. کاهن عصاها را از آنان گرفت و وارد معبد شده،[32] دعـا خـواند. چون دعا را به پایان رساند عصاها را برداشته و بیرون آمده‌ به‌ آنها داد: امـا هـیچ نشانه‌ ای‌ برا آنها نبود. یوسف آخـرین عـصا را گـرفت و دید که کبوتری از آن بیرون آمده گرد سـر یـوسف پرواز کرد.[33] کاهن به یوسف‌ گفت‌: «ای یوسف، قرعه نیک‌ بر‌ تو افتاده تا بـاکره خـداوند را بگیری و از او محافظت کنی».
    (2) ولی یوسف بـه او پاسـخ داد: «من دارای پسـرانی هـستم و پیـر شده ام، اما او دختر کم سن و سـالی‌ اسـت‌ و می ترسم که مضحکه بنی اسرائیل شوم». و کاهن به یوسف گفت: «از خـداوند، خـدای خود بترس و به یاد آور همه آن امـوری را که خدا بر سـر داتـان، ابیرام و قورح‌ آورد‌; چگونه به‌ خـاطر مـخالفتشان زمین دهان باز کرده، آنان را بلعید. و اکنون ای یوسف، بترس که همین امر در‌ خـانه تـو رخ دهد». پس یوسف ترسیده، مریم را تـحت مـراقبت‌ خـود‌ گرفت‌. و یوسف بـه مـریم گفت: «ای مریم، من تـو را از مـعبد خداوند تحویل گرفته ام، و اکنون تو ‌‌را‌ در خانه خود ترک می کنم و می روم تا به صـناعت خـود بپردازم‌. سپس‌ من‌ نزد تو بـاز خـواهم گشت. خـداوند از تـو مـراقبت خواهد کرد.



    باب دهـم



    (1) در این‌ زمان شورایی از کهنه تشکیل شد که تصویب کرد: «بیایید بستر و پوششی برای‌ معبد خـداوند درسـت کنیم‌». کاهن‌ اعظم گفت: «باکره هـای پاک خـاندان داوود را بـه سـوی مـن فرا خوانید». مـأموران جـستوجو کرده، هفت باکره ]این گونه[ یافتند. کاهن اعظم به یاد آورد که آن کودک، مریم، از‌ خاندان داوود بود و در پیـشگاه خـداوند پاکـیزه بود. پس مأموران رفته، او را حاضر کردند.

    (2) پس آنان را داخـل مـعبد خـداوند آورد، و کـاهن اعـظم گـفت: «پیش من قرعه بیندازید و مشخص کنید‌ که‌ کدام یک از اینها باید نخ های طلایی، سفید، کتان، حریر، آبی، قرمز و ارغوانی خالص را ببافد.[34] پس ارغوانی خالص و قرمز به نـام مریم افتاد. او آنها را گرفت‌ و به‌ خانه رفت. در این زمان زکریا لال گردید[35] و تا زمانی که زکریا دوباره زبانش باز شد سموئیل جای او را گرفت. اما مریم نخ قرمز را برداشت و بافت‌.




    ویرایش توسط ترتولیان : 04-20-2015 در ساعت 06:23 AM
  • 6 کاربر پست ترتولیان عزیز را پسندیده اند .

    Actinium (04-24-2015),Buddha (04-20-2015),Prometheus (04-20-2015),Shahram (04-20-2015),ایرانمهر (04-21-2015),ساسان هخامنشان (04-20-2015)

  • امضای ایشان


    پاسخ با نقل قول پاسخ با نقل قول

  • Top | #3
    انجیل یعقوب و انجیل توماس - کودکی عیسی مسیح
    انجیل یعقوب و انجیل توماس - کودکی عیسی مسیح



    عنوان کاربر
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    Mar 2014
    شماره عضویت
    1820
    نوشته ها
    3,350
    پسندیده
    8,984
    مورد پسند : 7,894 بار در 3,000 پست
    نوشته های وبلاگ
    14

    ویترین مدال ها

    انجیل یعقوب باب 11 - 20

    باب‌ یـازدهم


    (1) مـریم کوزه را برداشته، بیرون رفت تا آن را از آب پر کند و دید که صدایی می گوید: «سلام بر تو که بسیار نعمت یافته ای. خداوند با‌ تو‌ است‌. تو در میان زنان مبارک‌ هستی‌».[36‌]او به اطـراف، بـه راست و چپ نگاه کرد تا ببیند صدا از کجا می آید. او هراسان به خانه رفت، کوزه‌ را‌ گذاشت‌، نخ ارغوانی را برداشت و بر جایگاه خود نـشست‌ تـا‌ کار خود را انجام دهد.

    (2) و دیـد کـه فرشته خداوند ]ناگهان[ پیش روی او ایستاد و گفت: «ای مریم، هراسان مباش‌، چون‌ تو‌ نزد خداوندِ همه چیز لطف یافته ای و از کلمه او‌ آبستن خواهی شد.[37]چون او این را شـنید بـا خود اندیشید: «آیا مـن از خـداوند، خدای زنده‌، آبستن‌ خواهم‌ شد و مانند همه زنان خواهم زایید؟».
    (3) و فرشته خداوند آمده، به او گفت‌: «ای‌ مریم، نه این گونه، چون قوتی از خداوند بر تو سایه خواهد افکند و به همین جـهت‌ مـولود‌ مبارک‌ تو پسر حضرت اعلا خوانده خواهد شد.[38] تو نام او را‌ عیسی‌ خواهی‌ نامید، چون او قوم خود را از گناهانشان نجات خواهد داد».[39] و مریم گفت‌: «من‌ کنیز‌ خداوند در پیشگاه او هستم: مطابق سخن تو بـشود».[40]



    بـاب دوازدهم


    (1) مـریم نخ‌ ارغوانی‌ و قرمز را آماده کرد و نزد کاهن آورد. کاهن آنها را گرفت و او را‌ برکت‌ داد‌ و گفت: «ای مریم، خداوند، خدا نام تـو را عظیم ساخته است و تو در میان‌ همه‌ نسل های زمین مبارک خـواهی بـود».[41]
    (2) مـریم شادمان شده، به سوی خویشاوند‌ خود‌، الیزابت‌ رفت[42] و در را کوبید. وقتی الیزابت صدای در را شنید[43] ردای قرمز خود‌ را‌ نهاد و بـه ‌ ‌سـوی در دویده، آن را گشود و چون مریم را بدید‌ او‌ را‌ مبارک خواند و گفت: «مرا چه شده است کـه مـادر خـداوندِ من به

    سوی من می‌ آید؟[44‌] چون‌ دیدم که آنچه در داخل من است، جهش کرده، تـو را مبارک‌ خواند‌».[45] اما مریم امور عجیبی را که فرشته بزرگ، جبرائیل به او گفته بـود، فراموش کرد‌ و انگشت‌ بـه آسـمان بلند کرده، گفت: «ای خداوند، من کی هستم که همه‌ زنان‌ ]نسل های [زمین مرا مبارک می خوانند؟».[46‌]
    (3) او‌ سه‌ ماه نزد الیزابت ماند.[47] روز به‌ روز‌ حمل او بزرگ تر می شد و مریم نگران شده، بـه خانه خود رفت‌ و خود‌ را از بنی اسرائیل مخفی‌ کرد‌.[48] مریم‌ شانزده‌ ساله‌ بود که همه این امور عجیب‌ برای‌ او رخ داد.



    باب سیزدهم



    (1) باری، زمانی که وی در شش ماهگی‌ اش‌ قرار داشت، دید که یـوسف از‌ کـارش بازگشت و وارد خانه‌ شد‌ و دید که او آبستن است‌. او‌ بر صورت خود زده، خود را بر روی کیسه البسه انداخت و در حالی‌ که‌ به شدت گریه می کرد‌، می‌ گفت‌: «با چه رویی‌ من‌ به سـوی خـداوند، خدای‌ خود‌ نگاه کنم؟ برای مریم ]دوشیزه[ چه دعایی می توانم بکنم؟ چون من او را به صورت‌ یک‌ باکره از درون معبد خداوند، خدای‌ خود‌ دریافت کردم‌ و از‌ او‌ مراقبت نکردم. چه کسی‌ به من خـیانت کـرده است؟ چه کسی این شر را در خانه من انجام داد و او‌ را‌ آلوده ساخت؟ آیا داستان آدم برای من‌ تکرار‌ شده‌ است؟ زیرا‌ همین‌ که آدم در‌ ساعت‌ دعا غایب شد، مار آمده، حوا را تنها یافت و فریفت[49] و آلوده ساخت هم چـنین هـمین‌ بـرای‌ من‌ رخ داده است».
    (2) یوسف از روی کیسه‌ البـسه‌ بـلند‌ شـد‌ و مریم‌ را‌ فراخواند و به او گفت: «تو آن کسی هستی که خدا مراقب او بود. چرا چنین کردی و خداوند، خدای خود را فراموش کردی؟ چرا روح خود را خـوار ساختی؟ تـو‌ آن کـسی هستی که در قدس الاقداس تربیت شدی و غذا از دسـت یـک فرشته دریافت می کردی»
    (3) اما مریم به شدت گریه می کرد و می گفت: «من پاک هستم، و هیچ‌ مردی‌ را نمی شـناسم».[50] پس یـوسف بـه او گفت: «پس آنچه در رحم توست از کجاست؟» و مریم

    گفت: «به خداوند، خدای زنـده قسم،[51] من نمی دانم این از کجا‌ به‌ درون من آمده است».



    باب چهاردهم


    (1) و یوسف بسیار هراسان شده، مریم را تـرک کـرد و در ایـن اندیشه فرو رفت که با او چه‌ کند‌. او گفت: «اگر من گـناه‌ او‌ را پنـهان کنم، با شریعت خداوند مخالفت کرده ام. و اگر او را نزد بنی اسرائیل افشا کنم، می ترسم که بـچه ای کـه در‌ درونـ‌ اوست از طرف فرشته‌ باشد‌ و من خود بی گناهی را برای محکومیت به مـرگ تـسلیم کـرده باشم.[52] پس با او چه کنم؟ من مخفیانه از او جدا خواهم شد[53] و شب او را فرا گرفت‌.
    (2) و دید‌ که فـرشته خـداوند در خـواب بر او ظاهر شده، گفت: «به خاطر این کودک نگران مباش، چون کودکی که مـریم حـمل می کند از روح القدس است. او پسری خواهد‌ زایید‌ و تو نام‌ او را عیسی خواهی نهاد، چـون او قـوم خـود را از گناه نجات خواهد داد».[54] و یوسف‌ از خواب برخاست و خدای اسرائیل را که لطف خود را شامل‌ حال‌ او‌ کـرده بـود و از مریم مراقبت کرده بود، سپاس گفت.[55]



    باب پانزدهم



    (1) و حنّای کاتب نزد یوسف آمـده‌، ‌‌بـه‌ او گـفت: «ای یوسف، چرا در جمع ما ظاهر نمی شوی؟» و یوسف به او‌ گفت‌: «من‌ از سفر خسته بودم و روز نخست را اسـتراحت کـردم». و حنا برگشت و دید که مریم حامله‌ است.
    (2) پس او شتابان نزد کاهن رفته، بـه او گـفت: «یـوسفی که او‌ را تأیید می کردی‌، جرم‌ فجیعی مرتکب شده است». کاهن اعظم گفت: «چگونه؟» و او گفت: «باکره ای را کـه از مـعبد خـداوند دریافت کرده، آلوده کرده و مخفیانه با او ازدواج کرده و برای بنی اسرائیل آشکار نساخته اسـت‌». کـاهن اعظم به او گفت: «آیا یوسف چنین کرده است؟» و حنّا به او گفت: «مأمورانی بفرست. تو مریم را حامله خـواهی یـافت». مأموران رفته، مریم را همان گونه که حنّا گفته بود‌، یافتند‌ و او را به مـعبد آوردنـد. مریم جلو محکمه ایستاد و کاهن به او گـفت: «ای مـریم، چـرا چنین کردی؟ چرا روح خود را تحقیر کردی و خداوند، خـدای خـود

    را فراموش کردی؟ تو کسی‌ بودی‌ که در قدس الاقداس تربیت یافتی، و غذا از دست فرشتگان دریـافت مـی کردی و سرودهای نیایش آنان را مـی شـنیدی و پیش آنـان مـی رقـصیدی تو چرا چنین کردی؟» اما او به‌ شـدت‌ گـریه می کرد و می گفت: «به خداوند، خدای زنده قسم،[56] من در پیشگاه او بـی گـناه هستم و مردی را نمی شناسم». و کاهن اعـظم گفت: «ای یوسف، تو چـرا‌ چـنین‌ کردی؟» و یوسف‌ گفت: «به خداوند، خـدای زنـده‌ قسم‌ ]و‌ به جان مسیح و به گواهیِ حقیقت او[، من در ارتباط با مریم پاک هستم». و کـاهن اعـظم گفت: «شهادت دروغ نده و حقیقت‌ را‌ بـگو‌. تـو ازدواج بـا او را مخفی کرده، بـرای‌ بـنی‌ اسرائیل آشکار نساختی و سـر خـود را زیر دست خدای قادر قرار ندادی[57] تا بذر تو را مبارک گرداند‌» و یوسف‌ ساکت‌ بـود.



    بـاب شانزدهم



    (1) و کاهن اعظم گفت: «باکره ای کـه از‌ مـعبد خداوند تـحویل گـرفتی، بـازگردان». و یوسف به شدت گـریه کرد و کاهن اعظم گفت: «من آب محکومیت خداوند را‌ به‌ شما‌ خواهم داد تا بنوشید و آن آبْ گناه شـما را پیـش چشمانتان‌ آشکار‌ خواهد ساخت».[58]
    (2) و کاهن اعـظم آب را گـرفته، بـه یـوسف داد تـا بنوشد و او را به‌ بـیابان‌ بـرهوت‌ ]به روستای بالای تپه[ فرستاد و او سالم بازگشت و کاهن آب را به‌ مریم‌ نوشانید‌ و او را به بیابان برهوت فرستاد، و او نـیز سـالم بـازگشت و همه مردم شگفت زده‌ شدند‌، چون‌ آب مـقدس گـناهی را در آنـان نـشان نـداده بـود و کاهن اعظم گفت: «خداوند، خدا‌ گناه‌ شما را آشکار نساخته است، پس من هرگز شما را محکوم نمی کنم‌».[59‌] و او‌ آنان را مرخص کرد. یوسف مریم را برداشت و شادمان، در حالی که خدای اسـرائیل‌ را‌ سپاس می گفت، به سوی خانه خود روانه شد.



    باب هفدهم



    (1) در این‌ زمان‌ فرمانی‌ از سوی امپراتور آگوستوس صادر شد که همه ساکنان بیت لحم یهودیه باید سرشماری شوند‌.[60‌] و یوسف گـفت: «مـن پسرانم را ثبت می کنم، اما با این

    کودک‌ ]مریم[‌ چه‌ کنم؟ چگونه می توانم او را ثبت کنم؟ به عنوان همسرم، نه، من از این عمل شرم‌ دارم‌. آیا‌ به عنوان دخترم؟ اما همه بـنی اسـرائیل می دانند که او دختر من‌ نیست‌. خداوند طبق اراده خودش عمل خواهد کرد».
    (2) و الاغ ]ماده الاغ[ خود را یوسف پالان کرد و مریم‌ را‌ بر آن سوار کرد. پسر یـوسف الاغ را مـی راند و خود او‌ در‌ پی آنان می رفـت. آنـان نزدیک به‌ سه‌ میل‌ راه رفتند و یوسف نگاه کرد و دید که‌ مریم‌ غمگین است، پس با خود گفت: «شاید طفلی که در درون اوست او‌ را‌ متألم کرده است» و بـاز یـوسف‌ نگاه‌ کرد و دید‌ کـه‌ او‌ خـندان است. یوسف به او گفت‌: «ای‌ مریم، چگونه است که صورت تو را در یک لحظه، خندان و در‌ لحظه‌ دیگر، غمگین می بینم؟» و مریم به او‌ گفت: «ای یوسف، من‌ با‌ چشمان خود دو قوم را‌ می‌ بینم;[61] یـکی غـمگین و گریان و دیگری شادان و خندان».
    (3) و آنان به میانه راه رسیدند‌ و مریم‌ به یوسف گفت: «ای یوسف‌، مرا‌ از‌ الاغ ]ماده الاغ[‌ پایین‌ آور، چون کودکی که‌ در‌ درون من است فشار می آورد تا متولد شود». یوسف او را پیاده کـرد‌ و بـه‌ او گفت: «تـو را در کجا‌ قرار‌ دهم که‌ حجابی‌ برای‌ زایمان تو باشد؟ چون این‌ مکان بیابان است».



    باب هیجدهم


    (1) و او غاری را در آنـجا یافت و مریم را درون آن‌ برد‌ و او را در آنجا ترک کرد‌ و پسرانش‌ را‌ به‌ مراقبت‌ از او گـماشت‌ و بـیرون‌ رفـت تا در منطقه بیت لحم قابله ای عبرانی بیابد.
    (2) ]باری من، یوسف، گام بر می‌ داشتم‌ ولی‌ پیش نـمی ‌ ‌رفـتم. من به گنبد آسمان‌ نظر‌ کرده‌، دیدم‌ که‌ متوقف‌ است. به هوا نـگاه کـرده، دیـدم که هوا متعجب است و پرندگان آسمان بی حرکت هستند. به زمین نظر انداخته، دیدم کـه بشقابی در آنجا گذاشته شده و کارگران‌ در اطراف آن قرار گرفته، دستشان در بشقاب است. اما آنـانی که می جوند نـمی جـوند و آنانی که چیزی را بالا می آورند چیزی را بالا نمی آورند و آنانی که‌ چیزی‌ در دهان می گذارند چیزی در دهان خود نمی گذارند، بلکه همه صورتشان را به سمت بالا کرده بودند. و دیدم کـه گله به جلو رانده می شد و به جلو‌ نمی‌ رفت، بلکه در جای خود ایستاده بود و چوپان دستش را بالا آورده بود تا آنها را ]با چوب دستی خود[ بزند،

    اما دست‌ او‌ در بالا ایستاده بـود. و مـن‌ به‌ جریان نهر نظر کردم دیدم که دهان کودکان بر آن قرار گرفته است، اما آنها نمی نوشند. و سپس در یک لحظه همه چیز دوباره‌ به‌ جریان افتاد.



    باب نوزدهم‌



    (1) و دیدم‌ کـه زنـی از روستای بالای تپه پایین آمد و به من گفت: «ای مرد، به کجا می روی؟» و من گفتم: «من در جستوجوی قابله ای عبرانی هستم». و او در پاسخ من گفت‌: «آیا‌ تو از اسرائیل هستی؟» و من به او گفتم: «آری». و او گـفت: «و او چـه کسی است که در غار می زاید؟» و من گفتم: «نامزد من است». و او به من گفت:«آیا او همسر‌ تو‌ نیست؟» و من به‌ او گفتم: «او مریم است، که در معبد خداوند پرورش یافت و من او را با قرعه بـه‌ عـنوان هـمسرم دریافت کردم. و با این حـال او هـمسر مـن نیست‌، اما‌ او‌ از روح القدس آبستن شده است». و قابله به یعقوب گفت: «آیا این حقیقت دارد؟» و یوسف به او گفت‌: «‌‌بیا‌ و ببین». و قابله با او رفـت.
    (2) و آنـان بـه مکان غار رفتند و دیدند ابری تیره]روشن[‌ بر‌ غـار‌ سـایه افکنده است.[62] و قابله گفت: «روح من امروز عظمت یافته است، چون چشمان من‌ امور عجیبی دیده است، چون نجات دهـنده بـنی اسـرائیل متولد شده است».[63‌] و فوراً ابر از غار‌ محو‌ شد و نور شـدیدی در غار ظاهر شد،[64] به گونه ای که چشمان ما نمی توانست آن را تحمل کند. پس از اندکی آن نور به تدریج محو شـد تـا ایـن‌ که کودک نمایان شد و او رفت و سینه مادرش مریم را گرفت. پس قابله فـریاد زد و گـفت:«این روز چه قدر برای من عظیم است که من این صحنه بدیع را دیدم‌».
    (3) و قابله‌ از غار بـیرون آمـد و سـالومه او را ملاقات کرد و او به سالومه گفت: «سالومه! سالومه! من منظره عجیبی را دیدم کـه بـرای تـو بگویم. باکره ای زاییده است، امری که‌ با‌ طبیعت او سازگار نیست». و سالومه گفت: «به خـداوند، خـدای زنـده قسم،[65] تا انگشت خود را نگذارم[66] و وضعیت او را آزمایش نکنم. من باور نمی کنم که بـاکره‌ ایـ‌ زاییده است».


    باب بیستم



    (1) پس قابله داخل شد و به مریم گفت:«خود را آماده کـن، چـون ایـن مشاجره کوچکی نیست که درباره تو برخاسته است. و سالومه انگشت خود را‌ جلو‌ آورد‌ تا وضـعیت او را بـررسی‌ کند‌ و او‌ فریاد زد و گفت: «وای بر من به خاطر ظلمی که کردم و به خاطر بـی ایـمانی ام، چـون من خدای زنده را‌ آزمودم‌ و احساس‌ کردم که دستانم از من جدا می شوند‌; گویا‌ در آتش مـی سـوزند!»
    (2) و سالومه به پیشگاه خداوند زانو زده، گفت:«ای خدای اجداد من، مرا در نظر داشـته‌ بـاش‌، چـون‌ من ذریه ابراهیم و اسحاق و یعقوب هستم. من را بین بنی‌ اسرائیل انگشت نما نگردان، بلکه مـرا بـه حـالتی که نسبت به فقرا داشتم بازگردان، چون تو می دانی‌، ای‌ خـداوند‌، مـن به نام تو خدمت می کنم و از تو پاداش می‌ گیرم‌».
    (3) و دید که فرشته خداوند روبه رویش ایـستاده، بـه او می گوید: «ای سالومه، خداوند دعای تو‌ را‌ شنیده‌ است. دست خود را به سـوی طـفل دراز کن و او را لمس‌ کن‌ تا‌ شفایابی و شادمان شـوی». و سـالومه سـرشار از شادی به سوی طفل رفته، او را لمس‌ کـرد‌ ]و‌ گـفت: من او را خواهم پرستید، چون (در او) پادشاه بزرگی برای اسرائیل متولد‌ شده‌ است.»[ و سالومه نـاگهان ]هـمان طور که خواسته بود[ شـفا یـافت، و از غار بـیرون‌ رفـت‌ ]در‌ حـالی که حق را تصدیق می کرد[.[67] و دیـد فـرشته خداوند ]صدایی[ فریاد می‌ زند‌: «سالومه! سالومه! امور عجیبی را که دیدی نـقل نـکن، تا کودک به اورشلیم‌ بیاید‌».







  • 5 کاربر پست ترتولیان عزیز را پسندیده اند .

    Actinium (04-24-2015),Prometheus (04-20-2015),Shahram (04-20-2015),ایرانمهر (04-21-2015),ساسان هخامنشان (04-20-2015)

  • امضای ایشان


    پاسخ با نقل قول پاسخ با نقل قول

  • Top | #4
    انجیل یعقوب و انجیل توماس - کودکی عیسی مسیح
    انجیل یعقوب و انجیل توماس - کودکی عیسی مسیح



    عنوان کاربر
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    Mar 2014
    شماره عضویت
    1820
    نوشته ها
    3,350
    پسندیده
    8,984
    مورد پسند : 7,894 بار در 3,000 پست
    نوشته های وبلاگ
    14

    ویترین مدال ها

    انجیل یعقوب - باب 21 - 25

    بـاب‌ بیست و یکم


    و یوسف بـرای رفـتن به یهودیه آماده شد و در ایـن هـنگام غوغایی در بیت‌ لحم‌ یهودیه بر پا شد، چون حکمایی به آنجا آمده، گفتند: «کـجاست نـوزاد‌ پادشاه‌ یهودیان؟ چون‌ ما ستاره او را در شـرق دیـده ایـم و آمده ایم کـه او را پرسـتش نماییم‌».
    (2) هنگامی‌ که‌ هـیرودیس ایـن را شنید، نگران شد و مأمورانی به سوی آنان فرستاد و مأمورانی‌ نزد‌ کاهنان بزرگ فرستاد و از آنـان پرسـید: «در ارتباط با مسیح چه نوشته شـده است؟ او کـجا متولد‌ مـی‌ شود؟» آنـان بـه او پاسخ دادند: «در بیت لحـم یهودیه،

    چون این گونه‌ نوشته‌ شده است».[68] و او آنان را مرخص‌ کرد‌ و او‌ از آن حکیمان پرسید:[69]«شما چه‌ عـلامتی‌ در ارتـباط با پادشاه نوزاد دیدید؟» و حکیمان گفتند: «مـا دیـدیم چـگونه سـتاره ای بـسیار‌ بزرگ‌ در میان ایـن سـتارگان می‌ درخشد‌ و نور آنها‌ را‌ ضعیف‌ می کند، به گونه ای که‌ آنها‌ دیگر نور نمی دهند و بـدین سـان مـا فهمیدیم که پادشاهی برای اسرائیل‌ متولد‌ شـده اسـت و مـا آمـده ایـم تـا‌ او را بپرستیم»[70‌] و هیرودیس‌ گفت: «بروید و جستوجو کنید و هنگامی‌ که‌ او را یافتید به من بگویید تا من نیز آمده، او را پرستش‌ کنم‌».[71]

    (3) و آن حکیمان روانه شدند‌ و دیدند‌ که‌ ستاره ای که‌ در‌ شرق دیـده بودند، پیش‌ روی‌ آنان می رود تا این که آنان به غار رسیدند. و ستاره بر روی سر‌ کودک‌ ]روی غار [ایستاد.[72] و آن حکیمان‌ کودک‌ را همراه‌ مادرش‌، مریم‌ دیدند و از کیسه خود‌ هدایای طلا، بخور و درّ بـیرون آوردنـد.[73]
    (4) پس فرشته آنان را از بازگشت به یهودیه‌ بر‌ حذر داشت و آنان از راه دیگر‌ به‌ مملکت‌ خود‌ باز‌ گشتند.[74]



    باب‌ بیست‌ و دوم



    (1) اما هنگامی که هیرودیس دریافت که آن مردان حکیم او را فریب داده اند، خشمگین‌ شـد‌ و جـلادان‌ خود را فرستاد و به آنان دستور داد‌ تا‌ همه‌ کودکان‌ دو‌ ساله‌ و کوچک تر را به قتل برسانند.[75]
    (2) هنگامی که مریم شنید که کودکان را می کشند، نـگران شـده، کودک را برداشت و در پارچه هایی پیـچید و در آخـور‌ گاوی خوابانید.[76]
    (3) اما الیزابت هنگامی که شنید که در پی یحیی هستند، او را برداشت و به روستای بالای تپه رفت. الیزابت اطراف را از نظر گذرانید تا ببیند کجا‌ مـی‌ تـواند یحیی را پنهان کند، و هـیچ مـخفی گاهی در آنجا نبود. پس الیزابت ناله بلندی سر داد و گفت: «ای کوه خدا،

    مرا دریاب; یک مادر، همراه با کودکش»، چون‌ الیزابت‌ از ترس نمی توانست بالاتر برود. و فوراً کوه دو نیمه شد و او را دریافت کـرد و آن کـوه نوری ایجاد کرد و اطراف او را‌ روشن‌ کرد، چون فرشته خداوند با‌ آنان‌ بود و از آنان محافظت می کرد.



    باب بیست و سوم


    (1) در این زمان، هیرودیس در جستوجوی یحیی بود و مأمورانی نزد زکریا در مذبح فـرستاد تـا‌ از‌ او بپرسند: «پسـرت را‌ کجا‌ مخفی کرده ای؟» و او در پاسخ آنان گفت: «من خادم خدا هستم و مدام از معبد او مراقبت می کنم. من از کـجا بدانم که پسرم کجاست؟».
    (2) و مأموران برگشتند و همه اینها را به‌ هیرودیس‌ گفتند، پس هـیرودیس خـشمگین شـده، گفت: «آیا پسر او باید پادشاه اسرائیل شود؟» و او مأموران را دوباره با این فرمان فرستاد: «حقیقت را بگو. پسرت کجاست؟ تو مـی ‌ ‌دانـی که جانت در‌ دست‌ من است‌.» و مأموران رفته، این فرمان را به زکریا گفتند.
    (3) و زکـریا گـفت: «مـن شهید خدا هستم. خون مرا بریزید‌! اما روح مرا خداوند دریافت خواهد کرد،[77] چون تو خـون‌ بی‌ گناهی‌ را در جلو معبد خداوند ریخته ای.»[78] و زکریا در پایان آن روز کشته شد و بنی اسرائیل ‌‌نـفهمیدند‌ که او کشته شده اسـت.



    بـاب بیست و چهارم



    (1) نزدیک به ساعت تحیت و احترام‌، کاهنان‌ روانه‌ شدند، اما زکریا نیامد که طبق عادت آنان را برکت دهد. و کاهنان در انتظار زکریا‌ ایستادند تا از او با دعا استقبال کنند و خدای بلندمرتبه را تـمجید کنند‌.
    (2) اما چون آمدن او‌ بسیار‌ طول کشید،[79] آنان نگران شدند. اما یکی از آنان جرأت کرده، وارد محراب شد و او دید که در کنار مذبح خداوند[80] خون لخته شده است و صدایی می گوید: «زکریا‌ کـشته شـده است و خون محو نمی شود تا انتقام او سر رسد» و هنگامی که او این سخنان را شنید، نگران شده، بیرون رفت و آنچه را دیده ]و شنیده[ بود به کاهنان‌ گفت‌.

    (3) و آنان آنچه را رخ داده بود شنیدند و دیـدند و تـابلوهای سقف معبد ناله می کردند، و آنان لباس های خود را از بالا تا پایین دریدند.[81] و آنان بدن او را نیافتند‌ و خون‌ او را یافتند که به سنگ تبدیل شده بود. و آنان هراسان شده، بیرون رفـتند و ]بـه همه قوم [گفتند: «زکریا کشته شده است». و همه اسباط قوم این را شنیدند و سه‌ روز‌ و سه شب نوحه و ماتم گرفتند.[82]
    (4) و بعد از سه روز کاهنان مشورت کردند که چه کسی را به جای زکـریا نـصب کـنند. قرعه به نام شمعون افـتاد. و او کـسی‌ بـود‌ که‌ روح القدس بر او کشف‌ کرده‌ بود‌ که تا مسیح را در جسم نبیند مرگ را ملاقات نخواهد کرد.[83]



    باب بیست و پنجم



    باری من، یـعقوب، کـه ایـن‌ تاریخ‌ را‌ نگاشتم، هنگامی که در اورشلیم در زمان مرگ‌ هـیرودیس‌ غـوغایی به پا شد، به بیابان رفتم تا این که غوغا در اورشلیم متوقف شد. خداوند را ستایش می‌ گویم‌ که‌ به مـن حـکمتی داد تـا این تاریخ را بنویسم. فیض‌ الاهی بر کسانی باد که از خـداوند می ترسند.

    پی نوشت :



    [1]. متی، 4:2 (لوقا، 4:2); قس با: خروج، 24:18; 34:28; اول پادشاهان، 19:8.
    [2]. یـوحنا، 4:34.
    [3]. قـس‌ با‌: اول سموئیل، 1:6.
    [4]. پیدایش، 21:1ـ3.
    [5]. قس با: مـزامیر، 1:3.
    [6]. قس با: لوقا، 2:9; اعـمال، 12:7.
    [7]. لوقـا، 1:13; پیدایش، 16:11; داوران، 13:3; اول سموئیل، 1:20.
    [8]. داوران، 8:19; قس با، اول سـموئیل، 1:26‌.
    [9]. اول‌ سـموئیل، 1:11.
    [10]. اول سموئیل، 2:11; 1:28.
    [11]. لوقا، 1:13.
    [12]. قس با: لوقا، 31.
    [13]. قس با: اشعیا، 54:1.
    [14]. خروج، 28:36ـ38.
    [15]. قس با: لوقا‌، 18‌:14‌.
    [16]. قـس بـا: لوقا، 1:46‌.
    [17‌]. داوران‌، 8:19; قس با، اول سـموئیل، 1:26.
    [18]. قـس بـا: پیدایش، 21:8.
    [19]. قس بـا: لوقـا، 1:48.
    [20]. قس با: اول سموئیل‌، 2:1.
    [21‌]. پیـدایش‌، 30:13; قـس با، لوقا، 1:35.
    [22]. قس‌ با‌: مزامیر، 42:10 و 102:8.
    [23]. قس با: امثال سلیمان، 11:3; 13:2; عاموس، 6:12.
    [24]. پیدایش، 21:7.
    [25]. قس با‌: اول‌ سـموئیل‌، 1:21 و بـه بعد.
    [26]. قس با: اول سموئیل، 1:22.
    [27‌]. قس بـا: اول پطـرس، 1:20.
    [28]. قس بـا: اول سـموئیل، 18:16.
    [29]. قـس با: پیدایش، 19:26‌.
    [30‌]. قس‌ بـا: اعداد، 17، 16ـ24 (1ـ9).
    [31]. اعداد، 17:17 (2).
    [32]. اعداد‌، 17‌:23 (8).
    [33]. قس با: متی، 3:16.
    [34]. قس با: خروج، 35:25؟; 26:31 و 36; 36‌:35‌ و 37‌; دوم تواریخ ایام، 3:14.
    [35]. قس با: لوقا، 1:20ـ22 و 64.
    [36‌]. لوقـا‌، 1:28‌ و 42; قـس با: داوران، 6:12.
    [37]. لوقا، 1:30.
    [38]. لوقا، 1:35 و 32.
    [39]. متی‌، 1:21‌; لوقا‌، 1:31
    [40]. لوقـا، 1:38.
    [41]. پیـدایش، 12:2; لوقـا، 42 و 48.
    [42]. لوقـا، 1:39 و 36‌.
    [43‌]. لوقـا، 1:41.
    [44]. لوقا، 1:43.
    [45]. لوقا، 1:41 و 44.
    [46]. لوقـا، 1:48.
    [47‌]. لوقـا‌، 1:56‌.
    [48]. لوقا، 1:56 و 24.
    [49]. پیدایش، 3:13; دوم قرنتیان، 11:3; اول تیموتائوس، 2:14.
    [50‌]. لوقا‌، 1:34.
    [51]. داوران، 8:19; قس با: اول سموئیل، 1:26.
    [52]. قس با: متی‌، 27‌:4.
    [53‌]. متی، 1:19.

    [54]. متی، 1:20ـ21.
    [55]. متی، 1:24.
    [56]. داوران، 8:19; قس بـا: اول‌ سـموئیل‌، 1:26.
    [57]. قـس با: اول پطرس، 5:6.
    [58]. اعداد، 5:11ـ31.
    [59]. قس‌ با‌: یوحنا‌، 8:11.
    [60]. لوقـا، 2:1; مـتی، 2:1.
    [61]. پیـدایش، 25:23; قـس بـا، لوقـا، 2:34.
    [62]. قس با‌، متی‌، 17‌:5.
    [63]. قس با، لوقا، 2:30 و 32
    [64]. اشعیا، 9:2
    [65]. داوران، 8:19; قس‌ با‌، اول سموئیل، 1:26
    [66]. یوحنا، 20:25
    [67]. لوقا، 18:14.
    [68]. متی، 2:1ـ5.
    [69]. متی، 2:7.
    [70‌]. متی‌، 2:2.
    [71]. متی، 2:8.
    [72]. متی، 2:9.
    [73]. متی، 2:11.
    [74]. متی، 2:12.

    [75]. متی‌، 2:16‌.
    [76]. لوقا، 2:7.
    [77]. قس با، اعمال، 7:59‌; لوقا‌، 23‌:46.
    [78]. قس بـا، دوم قرنتیان، 24‌:2ـ22‌; متی، 23ـ35.
    [79]. قس با: لوقا، 1:21.
    [80]. متی، 23:35.
    [81‌]. قس‌ با: متی، 27:51.
    [82‌]. قس‌ با: زکریا‌، 12‌:10‌ و 12ـ14.
    [83]. لوقا، 2:28ـ26‌.






  • 4 کاربر پست ترتولیان عزیز را پسندیده اند .

    Actinium (04-24-2015),Prometheus (04-20-2015),Shahram (04-20-2015),ساسان هخامنشان (04-20-2015)

  • امضای ایشان


    پاسخ با نقل قول پاسخ با نقل قول

  • Top | #5
    انجیل یعقوب و انجیل توماس - کودکی عیسی مسیح
    انجیل یعقوب و انجیل توماس - کودکی عیسی مسیح



    عنوان کاربر
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    Mar 2014
    شماره عضویت
    1820
    نوشته ها
    3,350
    پسندیده
    8,984
    مورد پسند : 7,894 بار در 3,000 پست
    نوشته های وبلاگ
    14

    ویترین مدال ها

    انجیل توماس - باب 1 - 10

    انجیل توماس

    باب اول



    من، توماس اسرائیلی‌، برای‌ شما‌ همه، برادران از میان امت ها، تمام مـعجزات کـودکی خـداوندِ ما‌، عیسی‌ مسیح را و همه اعمال قدرتمندی را که او هنگامی که در سرزمین مـا مـتولد شد، انجام‌ داد‌ می‌ گویم و آشکار می سازم. ماجرا این گونه آغاز شد:



    باب دوم



    (1) هنگامی‌ که‌ ایـن‌ پسـر، عـیسی، پنج ساله بود، در حریم نهر آبی بازی می کرد، و او آب‌ جاری‌ را‌ در بـرکه جـمع کـرد و در یک لحظه آن را تمیز گردانید و آن را با‌ یک‌ کلمه تحت فرمان خود در آورد.

    (2) او گل نرمی ساخت و آن را بـه‌ شـکل‌ دوازدهـ‌ گنجشک در آورد و روز شنبه بود که او این کار را انجام داد و نیز‌ تعداد‌ زیادی کودک با او بازی مـی کـردند.
    (3) باری،وقتی که فردی یهودی دید‌ که‌ عیسی‌ در بازی خود در روز شنبه چه کـاری را انـجام مـی دهد، سراسیمه رفت و به‌ پدر‌ او، یوسف گفت: «ببین، کودک تو در کنار نهر است و گل را‌ بـرداشته‌ و بـه‌ شکل دوازده گنجشک در آورده و حرمت شنبه را نگه نداشته است».
    (4) و هنگامی که یوسف به‌ آن‌ مـکان‌ آمـد، بـر سر عیسی فریاد زد و گفت: «چرا در شنبه کاری را‌ که‌ برای تو جایز نیست انجام می دهی؟» امـا عـیسی دست های خود را بر هم زد و بر‌ گنجشک‌ ها فریاد زد «دور شوید!» پس گنجشک هـا پرواز کـرده، بـه مکان‌ دوری‌ رفتند.
    (5) یهودیان چون این را دیدند، متعجب‌ شدند‌ و رفته‌، آنچه را که از عمل عیسی دیـده‌ بـودند‌ بـرای بزرگان خود نقل کردند.



    باب سوم



    (1) اما پسر حنای کاتب نزد یـوسف‌ ایـستاده‌ بود و او شاخه درخت بیدی‌ را‌ برداشته، با‌ آن‌ آبی‌ را که عیسی جمع کرده بود‌ پخش‌ کرد.
    (2) وقـتی عـیسی عمل او را دید، خشمگین شده، به او گفت‌: «ای‌ گستاخ، کافر سبک مغز، بـرکه و آبـ‌ به تو چه صدمه‌ ای‌ زده؟ ببین، تـو اکـنون نـیز مثل‌ یک‌ درخت، خشک می شوی و نـه بـرگ می آوری و نه شاخه و نه میوه».
    (3) و فوراً‌ آن‌ کودک به طور کامل خشک‌ شـد‌ و عـیسی‌ روانه شده، به‌ خانه‌ یـوسف رفـت. اما والدیـن‌ کـسی‌ کـه خشک شده بود او را برداشته، بر جـوانی او مـاتم گرفتند و او را‌ نزد‌ یوسف آورده، ملامت کردند: «این چه‌ کودکی‌ است که‌ تو‌ داریـ‌ کـه چنین اعمالی انجام‌ می دهد؟».



    باب چـهارم



    (1) پس از آن باز عیسی در روستا راه مـی رفـت و کودکی دویده‌، ضربه‌ ای به شـانه او زد. عـیسی‌ خشمگین‌ شد‌ و به‌ او‌ گفت: «تو بیش‌ از‌ این به راه خود ادامه نخواهی داد» و کودک فـوراً افـتاد و مرد. اما برخی از کسانی کـه‌ نـاظر‌ واقـعه‌ بودند، گفتند: «ایـن کـودک از کجا متولد‌ شده‌ اسـت‌، کـه‌ هر‌ سخن‌ او به انجام می رسد؟».



    (2) و والدین کودک مرده نزد یوسف آمده و او را ملامت کرده، گـفتند: «چـون تو چنین کودکی داری، نمی توانی نـزد مـا در این روسـتا‌ سـاکن بـاشی; مگر این که بـه کودک خود یاد بدهی که برکت دهد نه این که نفرین کند، چون او کودکان مـا را بـه قتل می رساند».



    باب پنجم



    (1) و یـوسف‌ کـودک‌ را بـه کـناری بـرده، او را مورد عتاب قـرار داد و گـفت: «چرا اعمالی را انجام می دهی که مردم اذیت شده، دشمن ما شوند و به ما فشار آوردند؟» امـا عـیسی‌ پاسـخ‌ داد: «من می دانم که این سخنان از تـو نـیست. بـا ایـن حـال بـه خاطر تو ساکت خواهم شد. اما آنان مجازات خود‌ را‌ خواهند دید». و فوراً کسانی که‌ او‌ را متهم کرده بودند نابینا شدند.
    (2) و کسانی که این را دیدند به شدت ترسان و حـیران شده، درباره او گفتند: «هر سخنی که به زبان‌ آورد‌، چه خیر و چه شر‌، انجام‌ می شود و به معجزه تبدیل می گردد». و چون یوسف دید که عیسی چنین کرده است، برخاست و گـوش او را گـرفته، به شدت کشید.
    (3) و کودک خشمگین شده، به او گفت: «برای‌ تو‌ کافی است که جستوجو کنی و نه این که بیابی، و تو کار بسیار غیرحکیمانه ای انجام دادی. آیا نمی دانی که مـن مـتعلق به تو هستم؟ مرا آزار مده».



    باب ششم



    (1) و معلمی‌، زکّا‌ نام، که‌ آنجا ایستاده بود، این سخنان عیسی به پدرش را کمابیش شنید و به شدت متحیر شـد کـه او‌، با این که کودک اسـت، چـنین سخنانی را می گوید.
    (2) و پس‌ از‌ چند‌ روز زکّا نزد یوسف آمده به او گفت: «تو پسر باهوشی داری، و او صاحب درک و فهم است‌. ‌‌بیا‌ و او را به من بسپار تا او حروف را بـیاموزد و مـن با حروف‌ همه‌ دانـش‌ را بـه او خواهم آموخت و به او خواهم آموخت که همه بزرگ ترها را احترام‌ بگذارد و آنان را مانند پدربزرگ ها و پدرها تکریم کند و هم سالان خود را‌ دوست داشته باشد».
    (3) و او‌ همه‌ حروف را از «آلفا» تا «اُمگا» بـه وضـوح و با دقت تمام گفت. اما او به زکای معلم نگاه کرده به او گفت: «چگونه تو که ذات «آلفا» را نمی شناسی به‌ دیگران «بتا» را می آموزی؟ ای ریاکار، نخست اگر تو «آلفا» را می شناسی آن را تـعلیم بـده و سپس مـا

    سخن تو را در رابطه با «بتا» باور می کنیم». سپس او‌ شروع‌ کرد که از معلم درباره حرف نخست بـپرسد، و معلم قادر نبود که پاسخ او را بدهد.
    (4) و کودک، در حالی که عده زیـادی سـخن او را مـی شنیدند، به زکّا گفت‌: «ای‌ معلم، بشنو، ترتیب حرف اول را ببین و توجه کن به این که چگونه آن خـطوطی ‌ ‌دارد و یـک علامت وسط که از میان یک جفت خط که تو می بینی‌ می‌ گـذرد، (چـگونه ایـن خطوط) به هم نزدیک می شوند، بالا می روند و می چرخند، سه علامت از یک نـوع، که در معرض همدیگر قرار می گیرند و همدیگر را به‌ یک‌ نسبت‌ برابر حمایت مـی کنند. در‌ اینجا‌ تو‌ خـطوط آلفـا را داری».



    باب هفتم



    هنگامی که زکّای معلم شنید که این مقدار زیاد اوصاف مجازی حرف اول شرح داده‌ شد‌ از‌ چنین پاسخی و چنین تعلیم بزرگی مبهوت شد و به‌ حاضران‌ گفت: «وای بر من، من دچـار سرگیجه شده ام، چقدر من بدبختم; من با آوردن این کودک نزد خود‌ باعث‌ شرمساری‌ خود شده ام».
    (2) پس ای برادر، یوسف، از تو تمنا‌ دارم که او را از من دور کنی. من نمی توانم نگاه با صلابت او را تحمل کنم‌، مـن‌ هـرگز‌ نمی توانم سخن او را بفهمم. این کودک متولد زمین نیست‌; او‌ می تواند حتی آتش را رام کند. شاید او حتی قبل از خلقت جهان متولد شده‌ باشد‌. کدام‌ شکم او را حمل کرد، کدام رحم او را پرورش داد، من‌ نـمی‌ دانـم‌. وای بر من، ای دوست من، او مرا حیران می کند، من نمی توانم‌ دانش‌ او‌ را تعقیب کنم. من خود را فریب داده ام، من چقدر بیچاره هستم! من‌ سعی‌ کردم شاگردی پیدا کنم، و خود را نـزد یـک معلم یافتم.
    (3) ای دوستان من‌، من‌ درباره‌ رسوایی خود می اندیشم که من، یک پیرمرد، مغلوب یک کودک شده ام. من‌ فقط‌ می توانم به خاطر این کودک مأیوس شده بـمیرم، چـون نـمی توانم در‌ این‌ ساعت‌ به صـورت او نـگاه کـنم. و وقتی همه بگویند که من مغلوب طفل صغیری شده ام‌، من‌ چه چیزی برای گفتن دارم؟ و من درباره خطوط حرف اول، که او بـه‌ مـن‌ گـفت‌، چه می توانم بگویم؟ ای دوستان من، من نمی دانـم، چـون من نه آغاز آن را‌ می‌ دانم‌ و نه انتهای آن را .

    (4) پس ای برادرم، یوسف، او را بگیر و به‌ خانه‌ خود ببر. او موجود بزرگی است، یک خـدا، یـا یـک فرشته یا چیزی که من می‌ توانم‌ بگویم که مـن نمی شناسم.



    باب هشتم



    (1) و در حالی که یهودیان زکّا‌ را‌ دلداری می دادند، کودک ]عیسی[ با صدای‌ بلند‌ خندید‌ و گفت: «بـاشد کـه آنـچه از آن توست‌ ثمر‌ دهد، و کوردلان ببینند. من از عالم بالا آمده ام تا آنـان را نـفرین‌ کنم‌ و آنان را به سوی آنچه‌ متعلق‌ به عالم‌ بالاست‌ دعوت‌ کنم، همان طور که آن کس‌ کـه‌ مـرا بـه خاطر شما فرستاد، خواسته است.»
    (2) هنگامی که سخن کودک تمام‌ شد‌، فـوراً تـمام کـسانی که مورد نفرین‌ او قرار گرفته بودند‌ شفا‌ یافتند. و از آن به بعد‌ کسی‌ جرأت نکرد کـه او را خـشمگین کـند، مبادا نفرین کند و او علیل شود‌.



    باب‌ نهم



    (1) چند روز بعد عیسی‌ بر‌ بام‌ بالاخانه ای بـازی‌ مـی‌ کرد و یکی از کودکانی‌ که‌ همبازی او بود از بام سقوط کرده، جان داد. هنگامی که دیـگر کـودکان مـنظره‌ را‌ دیدند پا به فرار گذاشتند و عیسی‌ تنها‌ باقی ماند‌.
    (2) و والدین‌ کودکِ‌ جان داده، آمدند و عیسی‌ را مـتهم کـردند که او را پایین انداخته است. عیسی پاسخ داد: «من او را‌ پایین‌ نیانداختم». اما آنان همچنان بـه او‌ نـاسزا‌ مـی‌ گفتند‌.
    (3) پس‌ عیسی از بام‌ پایین‌ پرید و پیش جسد کودک ایستاد و با صدای بلند فریاد زد: «زنـون ـ نـام کودک این بود ـ برخیز‌ و به‌ من‌ بگو، آیا من تو را پایین انداختم؟» و کـودک‌ نـاگهان‌ بـرخاست‌ و گفت‌: «نه‌، خداوندا‌، تو مرا پایین نیانداختی، بلکه مرا برخیزاندی». و هنگامی که آنان این بـدیدند مـتعجب شـدند. و والدین کودک خدا را به خاطر معجزه ای که رخ داده بود تسبیح‌ گفتند و عیسی را پرسـتیدند.



    بـاب دهم



    (1) چند روز بعد مرد جوانی در گوشه ای چوب می شکست و تبر افتاده روی پای او خورد و آن را قطع کرد. او چنان خـون‌ ریـزی‌ می کرد که مشرف به مرگ شد.
    (2) و هنگامی که غوغا شد و مـردم ازدحـام کردند، عیسای کودک، نیز به آن سو دویـد و راه خـود را از مـیان جمعیت گشود و پای‌ مصدوم‌ را گرفت و آن بی درنـگ شـفا یافت. و عیسی به مرد جوان گفت: «حال برخیز، و چوب بشکن و به یاد مـن بـاش.» و هنگامی که جمعیت‌ آنچه‌ را رخ داده بـود دیـدند‌، کودک‌ را پرسـتیده، گـفتند: «واقـعاً روح خدا در این کودک ساکن است».





  • 4 کاربر پست ترتولیان عزیز را پسندیده اند .

    Actinium (04-24-2015),Prometheus (04-20-2015),Shahram (04-20-2015),ساسان هخامنشان (04-20-2015)

  • امضای ایشان


    پاسخ با نقل قول پاسخ با نقل قول

  • Top | #6
    انجیل یعقوب و انجیل توماس - کودکی عیسی مسیح
    انجیل یعقوب و انجیل توماس - کودکی عیسی مسیح



    عنوان کاربر
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    Mar 2014
    شماره عضویت
    1820
    نوشته ها
    3,350
    پسندیده
    8,984
    مورد پسند : 7,894 بار در 3,000 پست
    نوشته های وبلاگ
    14

    ویترین مدال ها

    انجیل توماس - باب 11 - 19

    بـاب یـازدهم


    (1) هنگامی که او شش ساله بود، مادرش به او کوزه ای‌ داده‌ او را فرستاد تـا‌ آبـ‌ بکشد و به خانه بیاورد.

    (2) اما در ازدحـام جمعیت به کسی بـرخورد کـرد و کوزه شکست. اما عیسی تـن پوش خـود را باز کرده از آب پر کرد و نزد مادر خود آورد‌. و هنگامی‌ که مادرش این معجزه را دید او را بـوسید و اعـمال اسرارآمیزی را که از او دیده بود نـزد خـود حـفظ کرد.[84]


    باب دوازدهـم


    (1) و بـاز در زمان کِشت، کودک هـمراه‌ پدرشـ‌ برای کشت‌ گندم به مزرعه اشان رفت. و چنان که پدرش بذر می کاشت، عیسای کـودک نـیز یک دانه بذر‌ گندم کاشت.
    (2) و هـنگامی کـه او درو کرده آن را کـوبید، صـد‌ پیـمانه‌ برداشت‌ کرد[85] و همه فـقرای روستا را به خرمنگاه فرا خوانده به آنان گندم داد و یوسف اضافه گندم ‌‌را‌ برداشت. او هشت ساله بـود کـه این اعجاز را انجام داد.


    باب سیزدهم‌


    (1) پدر‌ او‌ یـک نـجار بـود و در آن زمـان خـیش و یوغ می سـاخت. او از مـرد ثروتمندی سفارش‌ ساخت تختی را دریافت کرد. و چون یک تیر چوب کوتاه تر از دیگری‌ بود و نمی دانـستند چـه‌ بـاید‌ بکنند، عیسای کودک به پدرش یوسف گفت: «دو قـطعه چـوب را بـگذار و آنـها را از وسـط تـا یک طرف مساوی کن».
    (2) و یوسف به گفته کودک عمل کرد. و عیسی طرف دیگر ایستاد‌ و قطعه چوب کوتاه تر را کشید و مساوی با دیگری کرد. و پدر او، یوسف، این را بدید و مـتعجب شد و کودک را در آغوش کشیده، بوسید و گفت: «شادمانم که خدا این کودک را‌ به‌ من داده است».


    باب چهاردهم


    (1) و چون یوسف درک و فهم کودک، و سن و سال و رشد عقلی او را دید، بار دیگر بر آن شد کـه کـودک نباید نسبت به حروف ناآگاه بماند‌; و او‌ کودک را گرفته به معلم دیگری سپرد. و این معلم به یوسف گفت: «نخست به او یونانی و سپس عبری را خواهم آموخت». چون معلم از دانش کودک اطـلاع داشـت و از‌ او‌ بیم داشت. با این حال او الفبا را نوشت و با او برای مدتی طولانی تمرین کرد: اما کودک به او جوابی نمی داد.
    (2) و عیسی به او گفت: «اگر تـو‌ واقـعاً‌ یک‌ معلم هستی، و اگر تـو حـروف‌ را‌ خوب‌ می شناسی، به من معنای «آلفا» را بگو، و من معنای «بتا» را به تو خواهم گفت». و معلم خشمگین شد ضربتی به‌ سر‌ او‌ زد. و کودک درد کشید و او را نـفرین کـرد‌، و او‌ فوراً غش کرد و بـه صـورت بر روی زمین افتاد.
    (3) و کودک به خانه یوسف باز گشت. اما یوسف محزون شده‌ به‌ مادر‌ او دستور داد: «مگذار او از در بیرون رود، چون‌ همه کسانی که او را خشمگین می کنند می میرند».


    باب پانزدهم


    پس از مـدتی مـعلم دیگری، که‌ دوست‌ واقعی‌ یوسف بود، به او گفت: «این کودک را به مدرسه نزد‌ من‌ بیاور. شاید من بتوانم، با تشویق، حروف را به او تعلیم دهم». و یوسف به او گفت‌: «ای‌ برادر‌، اگـر جـرأت و شهامت آن را داری، او را بـا خود ببر». و معلم‌ با‌ ترس‌ و دلهره او را برد، اما کودک مسرور و شادمانه می رفت.
    (2) و او با شجاعت به‌ مـدرسه‌ رفت‌ و کتابی را یافت که روی میز مطالعه بود،[86] و آن را برداشت، ولی حروف‌ آن‌ را نـخواند، بـلکه دهـان خود را باز کرد و به وسیله روح القدس سخن‌ گفت‌ و شریعت‌ را به کسانی که اطراف او ایستاده بودند تعلیم داد. و جـمعیت ‌ ‌زیـادی جمع شده‌ آنجا‌ ایستاده به سخنان او گوش می دادند و از کمال تعلیم و صلابت سـخن او[‌87‌] در‌ تـعجب بـودند، که با این که یک طفل است، این گونه سخن می گوید.

    (3) اما‌ وقتی‌ یـوسف این را شنید، نگران شده به سوی مدرسه دوید، او نگران‌ بود‌ که‌ شاید ایـن معلم نیز مهارت نـداشته بـاشد (معلول شود). اما معلم به یوسف گفت: «ای‌ برادر‌، بدان‌ که من این کودک را به عنوان شاگرد آوردم; اما او سرشار‌ از‌ فیض و حکمت عظیم است; و حال از تو استدعا دارم، ای برادر، که او را به خانه‌ خـود‌ ببری».
    (4) و چون کودک این را بشنید، به معلم تبسمی کرد و گفت: «از‌ آنجا‌ که درست سخن گفتی و شهادت به حق‌ دادی‌، به‌ خاطر تو نیز آن کس که سردرد‌ دارد‌ شفا خواهد یافت.» و فوراً مـعلم دیـگر شفا یافت. و یوسف کودک را برداشته به‌ سوی‌ خانه اش روان شد.


    باب‌ شانزدهم‌


    (1) یوسف پسرش‌ یعقوب‌ را‌ فرستاد تا هیزم ببندد و به خانه‌ آورد‌، و عیسای کودک به دنبال او رفت. و در حالی که یعقوب تکه چـوب‌ هـا‌ را جمع می کرد، یک افعی‌ دست او را نیش‌ زد‌.
    (2) و همان طور که یعقوب افتاده‌ بود‌ و درد می کشید و در شرف مرگ بود، عیسی نزدیک آمده بر جای نیش‌ دمید‌ و فوراً درد متوقف شد و آنـ‌ جـانور‌ منفجر‌ شد، و یعقوب به‌ یکباره‌ سالم شد.


    باب هفدهم‌


    و پس‌ از این حوادث در همسایگی یوسف طفل شیرخواره ای که مریض بود[88] مرد‌، و مادر‌ او به شدت گریه می کرد‌.[89‌] و عیسی شنید‌ کـه‌ مـاتم‌ و هـمهمه[90] زیادی بر‌ پا شده، و به سـرعت دویـد و کـودک را مرده یافت. او سینه کودک را لمس کرده[‌91‌] گفت: «به تو می گویم،[92‌]نمیر‌ و زندگی‌ کن‌ و با‌ مادرت باش».[93‌] و بی‌ درنگ او بیدار شـده، خـندید. و او بـه آن زن گفت: «او را بردار و به او شیر‌ بده[‌94‌] و مرا به یـاد داشـته باش».

    (2) و هنگامی که‌ مردمی‌ که‌ اطراف‌ ایستاده‌ بودند‌ این را بدیدند، متعجب شده گفتند:[95] «واقعاً این کودک یا یک خـداست یـا یـک فرشته خدا، چون هر سخن او یک عمل واقع شده اسـت». و عیسی‌ از آنجا رفته با دیگر کودکان بازی می کرد.


    باب هیجدهم


    (1) پس از مدتی خانه ای در حال ساخته شدن بود و اغـتشاش عـظیمی بـه پا شد و عیسی برخاست و به آنجا‌ رفت‌. او دید که مردی افتاده و مـرده اسـت، پس دست او را گرفت و گفت: «ای مرد، به تو می گویم برخیز[96] و کار خود را انجام بده». و او فوراً برخاست‌ و عـیسی‌ را پرسـتش کـرد.
    (2) و چون مردم این بدیدند، متعجب شده، گفتند: «این کودک از آسمان است، چـون ارواح بـسیاری را از مـرگ نجات داده‌، و می‌ تواند آنها را در طول‌ حیاتش‌ حفظ کند».


    باب نوزدهم


    (1) و هنگامی که او دوازده سـاله بـود پدر و مـادرش بر طبق رسم برای عید پِسَحْ با همسفرانشان به اورشلیم رفتند، و پس‌ از‌ عید پِسـَح بـازگشتند تا‌ به‌ خانه خود بیایند. و در حالی که آنان باز می گشتند، عیسای کـودک بـه اورشـلیم بازگشت. اما پدر و مادر او گمان می کردند که او در میان همسفران است.
    (2) و هنگامی که‌ به‌ انـدازه مـسافت یک روز رفتند، او را در میان آشنایان جستوجو کردند، و چون او را نیافتند، مضطرب شده در پی او به شهر بـازگشتند. و پس از سـه روز او را‌ در‌ هـیکل یافتند‌، در حالی که در میان معلمان نشسته بود و به شریعت گوش می داد و از آنان سؤال می‌ پرسـید. و هـمه متوجه او بودند و در حیرت بودند که او، که‌ یک‌ کودک‌ است، مشایخ و معلمان قـوم را سـاکت کـرده، قطعات شریعت و سخنان انبیا را توضیح می دهد.
    (3) و مادرش، مریم‌، ‌‌نزدیک‌ آمده به او گفت: «چرا بـا مـا چـنین کردی؟ ببین ما با نگرانی در‌ پی‌ تو‌ بودیم». عیسی به آنان گفت: «چـرا در پی مـن بودید؟ مگر نمی دانید که من باید‌ در خانه ]در امور[ پدر خود باشم؟»[97]
    (4) اما کاتبان و فریسیان گفتند: «آیا تو‌ مـادر ایـن کودک هستی؟» و مریم‌ گفت‌: «هستم». و آنان به او گفتند: «تو در میان زنان مبارک هـستی، چـون خداوند میوه رحم تو را برکت داده است.[98] چـون چـنین شـکوه و چنین فضیلت و حکمتی را هرگز ندیده و نشنیده‌ ایـم».
    (5) و عـیسی برخاسته به دنبال مادرش رفت و نسبت به پدر و مادرش متواضع بود; اما مادر او هـمه ایـن اموری را که رخ داده بود در خاطر خـود نـگه می داشـت. و عـیسی‌ در‌ حـکمت و قامت و فیض[99] رشد می کرد. شـکوه و جـلال برای همیشه با او باد. آمین


    پی نوشت :


    [84‌]. لوقا، 2:19 و 51.
    [85]. قس با: لوقا، 16:7.
    [86]. قس با: لوقا‌، 4:17‌ـ18.
    [87]. قس با: لوقا، 4:22‌.
    [88]. قس با: مرقس‌، 5:22‌ و شماره های بعد; لوقـا، 7:11‌ و شـماره‌ های بعد.
    [89]. قس با: مرقس، 5:38; لوقا، 7:13.
    [90]. مرقس، 5:38.
    [91‌]. لوقا‌، 7:14.
    [92]. لوقا، 7:14.
    [93‌]. قس‌ با‌: لوقا، 7:15.
    [94‌]. قس‌ با: مرقس، 5:43; لوقا‌، 8:55‌.
    [95]. قس با: لوقا، 7:16.
    [96]. قس با: لوقا، 7:14; مرقس، 5:41.
    [97]. لوقا‌، 2:41‌ـ52.
    [98]. لوقا، 1:42.
    [99]. لوقا‌، 2:51‌ـ52.
  • 4 کاربر پست ترتولیان عزیز را پسندیده اند .

    Actinium (04-24-2015),Prometheus (04-20-2015),Shahram (04-20-2015),ساسان هخامنشان (04-20-2015)

  • امضای ایشان


    پاسخ با نقل قول پاسخ با نقل قول

  • Top | #7
    انجیل یعقوب و انجیل توماس - کودکی عیسی مسیح



    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    282
    نوشته ها
    113
    پسندیده
    197
    مورد پسند : 285 بار در 109 پست

    ویترین مدال ها

    به نام خدا

    داستان زیبا و گیرایی بود گرچه تا پایان نخواندم. طولانی بود و وقت کم.
    اما لحن نگارش آشنا بود. مانند پیش بینی اشعیا در باب ظهور مسیح
    " از کوه صهیون بالا برو تا خبر خوشی را اعلام کنی و نترس و به شهرهای یهودا بگو که هان خدای شماست. اینک یهوه با قدرت می آید و بازوی وی برایش حکمرانی میکند.
    او مثل شبان گله خود را خواهد چرانیدو به بازوی خود بره ها را جمع کرده و به آغوش خواهد گرفت."
    این مدل ادبیات را دوست دارم اما نمیتوان حقیقت را از درونش بیرون کشید این نوع نگارش ها مملو از استعاره های ادبی است.
    نویسندگان یهود از باکره بودن مریم و معجزات مسیح گفتند و حسن عباسی در کتاب 7000 سال آیین زرتشت اگر اشتباه نکرده باشم مدعی بود عیسی دوران جوانی اش را در ایران گذرانده و پزشکی و سحر آموخته!
    درستی و نادرستی اش به کنار اما داستان زندگی مسیح و موعظه هایش و آیین هایش بویژه کریسمس شیرین و دوست داشتنی اند.
    بدور از خشونت و نفرت.
    با سپاس
  • 4 کاربر پست Buddha عزیز را پسندیده اند .

    Prometheus (04-20-2015),Shahram (04-20-2015),ترتولیان (04-20-2015),ساسان هخامنشان (04-20-2015)

  • امضای ایشان

    گویند کسان بهشت با حور خوش است
    من میگویم که آب انگور خوشست

    این نقد بگیر و دست از آن نسیه بردار
    که آواز دهل شنیدن از دور خوشست


    حکیم عمر خیام نیشابوری
    پاسخ با نقل قول پاسخ با نقل قول

  • Top | #8
    انجیل یعقوب و انجیل توماس - کودکی عیسی مسیح
    انجیل یعقوب و انجیل توماس - کودکی عیسی مسیح



    عنوان کاربر
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    Mar 2014
    شماره عضویت
    1820
    نوشته ها
    3,350
    پسندیده
    8,984
    مورد پسند : 7,894 بار در 3,000 پست
    نوشته های وبلاگ
    14

    ویترین مدال ها

    نقل قول نوشته اصلی توسط Buddha نمایش پست ها
    به نام خدا

    داستان زیبا و گیرایی بود گرچه تا پایان نخواندم. طولانی بود و وقت کم.
    اما لحن نگارش آشنا بود. مانند پیش بینی اشعیا در باب ظهور مسیح
    " از کوه صهیون بالا برو تا خبر خوشی را اعلام کنی و نترس و به شهرهای یهودا بگو که هان خدای شماست. اینک یهوه با قدرت می آید و بازوی وی برایش حکمرانی میکند.
    او مثل شبان گله خود را خواهد چرانیدو به بازوی خود بره ها را جمع کرده و به آغوش خواهد گرفت."
    این مدل ادبیات را دوست دارم اما نمیتوان حقیقت را از درونش بیرون کشید این نوع نگارش ها مملو از استعاره های ادبی است.
    نویسندگان یهود از باکره بودن مریم و معجزات مسیح گفتند و حسن عباسی در کتاب 7000 سال آیین زرتشت اگر اشتباه نکرده باشم مدعی بود عیسی دوران جوانی اش را در ایران گذرانده و پزشکی و سحر آموخته!
    درستی و نادرستی اش به کنار اما داستان زندگی مسیح و موعظه هایش و آیین هایش بویژه کریسمس شیرین و دوست داشتنی اند.
    بدور از خشونت و نفرت.
    با سپاس
    درود بودای گرامی

    عیسی مسیح پیام آشتی را میان بندگان خدا به ارمغان آورد و خود را قربانی گناهان انسان کرد تا ما بتوانیم وجودمان را با خدا یکی کنیم .

    انجیل یوحنّا 17 ، 20-21 :

    « من فقط برای این شاگردان دعا نمی کنم ، برای ایمان داران آینده نیز دعا می کنم که به وسیلۀ شهادت ایشان به من ایمان خواهند آورد . برای تک تک ایشان دعا می کنم تا همه با هم یکدل و یکرأی باشند ، همانطور که ای پدر ، من و تو با هم یکی هستیم ، تا همچنان که تو در منی ، و من در تو ایشان نیز با ما یک باشند ، تا از این راه مردم جهان ایمان آورند که تو مرا فرستاده ای » .

    انجیل یوحنا 17 ، 34 :

    « پدر ، می خواهم همۀ آنانی که به من ایمان می آورند ، در آینده با من باشند تا از نزدیک بزرگی و جلال مرا ببینند . تو به من جلال دادی ، چون حتی پیش از آفرینش جهان مرا دوست می داشتی » .


    بودای عزیز ، همانگونه که اشعیاء در کتابش در فصل 53 خبر از آمدنِ مسیح به عنوان خدمتگذارِ رنج دیدۀ خدا می دهد که بارِ گناهان انسان را به دوش می کشد و مانند بره ای به خاطر گناهان انسان قربانی می شود ، این لطف خداوند عیسی مسیح به انسان است که نشانۀ مهر و محبت به ما می باشد و به خاطر دوست داشتنِ ما بوده است که خداوند به پسرش رنجِ مصلوب شدن را می دهد .

    دربارۀ کودکی ایشان ، مطالب زیاد است ولی همه روایت هستند و به قول ویلیام مک الوی میلر در کتاب تاریخ کلیسای قدیم در امپراطوری روم و ایران :

    « حکایات عجیبۀ بسیاری دربارۀ تولد عیسی مسیح نقل شده ولی نظر به این که حکایات مذکور همه به بر سبیل روایتند و هیچکدام در اناجیل اربعه وارد نشده ، لذا ممکن نیست که بر صحّت آن روایات قضاوت کنیم » . برگ 24

    این دو انجیلی که متنش را آوردم ، از اناجیل گنوسیان می باشد که پیرو نحلۀ والنتین می باشند که پدران کلیسا بسیار بر ضد وی مخالفت داشته اند . لذا نمی توان سخنان آن را با دیدۀ شک نگاه نکرد . در انجیل توماس آمده که عیسی در کودکی به کودکان دیگر صدمه می زد و آن ها را می کشت و در اخبار بعدی می آورد که هر کس را که نفرین کرد ، شفا داد ...

    عیسی مسیح وجودی نیست که کسی را نفرین کند و برای قاتلین خویش هم دعا می نمود چنان چه مسیحیانی مانند استیفان و شهیدان قرون نخست برای قاتلین خویش هم دعای خیر انجام می دادند . عیسی در اناجیل چهارگانه آموزش می دهد که اگر کسی به گوش راست شما سیلی زد ؛ شما گوش چپتان را برای سیلی خوردن دوباره آماده کنید ؛ این موضوع در یک متن مانوی نیز تکرار شده است و مانویان نیز همین عمل را از آموزه های مسیح اقتباس نمودند .

    فلذا این اناجیل مضمونشان با آموزه های راستین مسیح خیلی تفاوت دارد . قرآن کتاب مسلمانان بیشتر حکایتش در مورد مسیح را از اناجیل گنوسی گرفته است . از مرگ مسیح و مصلوب نشدنِ او تا معجزاتِ جعلی ...

    مثلا معجزۀ عیسی از گل ساختن پرنده و زنده کردن آن که در قرآن آمده است ( سورۀ 3 ، آیۀ 43 ) ؛ از انجیل توماس گرفته شده است که متن را گذاشتم ( نگاه کنید باب 2 ؛ بند 2 ) .

    تشکر می کنم از نظری که دادی و ممنون که توجه داشتی به مطالبی که عنوان شد . زنده باشی و پاینده

  • 2 کاربر پست ترتولیان عزیز را پسندیده اند .

    Buddha (04-21-2015),ایرانمهر (04-21-2015)

  • امضای ایشان


    پاسخ با نقل قول پاسخ با نقل قول

  • Top | #9
    انجیل یعقوب و انجیل توماس - کودکی عیسی مسیح



    عنوان کاربر
    کاربر انجمن
    تاریخ عضویت
    May 2013
    شماره عضویت
    282
    نوشته ها
    113
    پسندیده
    197
    مورد پسند : 285 بار در 109 پست

    ویترین مدال ها

    نقل قول نوشته اصلی توسط مرتضی حماسی نمایش پست ها
    « حکایات عجیبۀ بسیاری دربارۀ تولد عیسی مسیح نقل شده ولی نظر به این که حکایات مذکور همه به بر سبیل روایتند و هیچکدام در اناجیل اربعه وارد نشده ، لذا ممکن نیست که بر صحّت آن روایات قضاوت کنیم » . برگ 24
    نقل قول نوشته اصلی توسط مرتضی حماسی نمایش پست ها
    فلذا این اناجیل مضمونشان با آموزه های راستین مسیح خیلی تفاوت دارد . قرآن کتاب مسلمانان بیشتر حکایتش در مورد مسیح را از اناجیل گنوسی گرفته است . از مرگ مسیح و مصلوب نشدنِ او تا معجزاتِ جعلی ...

    مثلا معجزۀ عیسی از گل ساختن پرنده و زنده کردن آن که در قرآن آمده است ( سورۀ 3 ، آیۀ 43 ) ؛ از انجیل توماس گرفته شده است که متن را گذاشتم ( نگاه کنید باب 2 ؛ بند 2 ) .
    با درود

    به نکته خوبی اشاره کردید
    روایات شکفت آور از زایش و زندگی پیامبران و قدیسین و تکرار گزیده ای از روایتها در سایر کتب دینی به مانند قرآن انسان را پیش از بیش به این باور میرساند که تمامی اینها ساخته و پرداخته خود انسانهاست.
    جالب اینجاست که قرآن نیامده از آموزه های انسان ساز یک پیامبر یا مصلحی دینی و اجتماعی نقل قول کند بلکه بیشتر به داستانها و روایات کتابهای گذشتکان تکیه کرده.
    گویا ملت خود را میشناخته که طالب قصه اند تا پند و اندرز!
    با سپاس
  • کاربر مقابل پست Buddha عزیز را پسندیده است:

    ترتولیان (04-21-2015)

  • امضای ایشان

    گویند کسان بهشت با حور خوش است
    من میگویم که آب انگور خوشست

    این نقد بگیر و دست از آن نسیه بردار
    که آواز دهل شنیدن از دور خوشست


    حکیم عمر خیام نیشابوری
    پاسخ با نقل قول پاسخ با نقل قول

  • Top | #10
    انجیل یعقوب و انجیل توماس - کودکی عیسی مسیح



    عنوان کاربر
    عضو جدید
    تاریخ عضویت
    Mar 2017
    شماره عضویت
    5655
    نوشته ها
    11
    پسندیده
    0
    مورد پسند : 1 بار در 1 پست
    گویا ملت خود را میشناخته که طالب قصه اند تا پند و اندرز!
    این رو متوجه نشدم؟؟؟؟
  • امضای ایشان
    پاسخ با نقل قول پاسخ با نقل قول

    صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

    کلمات کلیدی این موضوع

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •  
    © تمامی حقوق برای تاریخ فا محفوظ بوده و هرگونه کپی برداري از محتوای انجمن پيگرد قانونی دارد